تبليغاتX
حرفهای نگفته ی من
4 سال بعد: دیگه تقریباً همه یادشون رفته داستان فلانی چقدر تلخ بود و در نهایت به کجا ختم شد. مگر سالگردش که میشد یا اتفاقی سالی یکی دو بار یادش بیفتن. البته بجز چند نفری که هنوز خودشون رو توی سقوط مقصر میدونن. انگار یادش هر روز میاد به سراغشون تا دوباره براش مراسم بگیرن...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 90/11/25ساعت 9:26 توسط حامد س |

بالاخره بعد از مدتها دوری برگشتم و یه گرد و خاکی از این فراموشکده گرفتم. میخوام یه داستان کوتاه براتون تعریف کنم. یه روز پنج تا "حامد س" بخاطر یه اشتباه - که بعداً بهتون میگم اون اشتباه چی بوده - محکوم میشن که توی یه بازی - یا چیزی شبیه یه مسابقه - شرکت کنن. اونها باید طی مدت زمان معلومی - مثلاً یکی دو ماهه - از نقطه X به نقطه Y برن! جالبه که روز موعود هر 5 تا "حامد س" هم رسیده بودن، اونم با اختلاف زمانی ناچیز. داورها و تماشاچیها خیلی خوشحال بودن و دائم تشویق شون میکردن. اما موقع اهدا جوایز - که مسلماً جوایز نیز همشکل و همه اش یه چیز بود - اوضاع عجیبی شده بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 90/10/26ساعت 11:12 توسط حامد س |

پریشب به اتفاق همسرم رفتیم میدون آزادی استقبال دوست عزیزم "علیرضا ا.س" که از ابهر و از دانشگاهشون اومده بود. صبح همون روز که تلفنی باهاش صحبت کردم، برخلاف همیشه که پسر سرزنده ای بود، اینبار خیلی دمغ و بی حوصله بود و اصلاً به همین علت رفتیم دنبالش که بشینیم یه گپی بزنیم بلکه حال و هواش عوض بشه و از این وضعیت در بیاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/10/25ساعت 4:39 توسط حامد س |

امام رضا طلبید، رفتیم مشهد زیارت و برگشتیم، به همین راحتی...

سالها قبل، اون وقتها که هنوز ماشین و قطاری در کار نبود، عزتی داشت کسی که پا به سن گذاشته بود و دم آخر عزم پابوسی آقا امام رضا (ع) رو میکرد و به همراه یک کاروان چند ده نفری با کلی آذوقه برای یکی دو ماه مسافرت، سوار بر شتر و قاطر راهی راه عشق میشد. بدون اینکه تلفن یا حتی نامه ای در کار باشه و ماه ها خانواده اش هیچ خبری ازش نداشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/09/28ساعت 12:31 توسط حامد س |

دقیق یادم نیست ولی فکر کنم حدوداً تابستون 5 سال پیش بود. پایین میدون توحید به مقصد انقلاب سوار اتوبوس بودم که مرد میانسال سیاه چرده ای سوار شد و در بدو ورود بلند گفت: برادرها، خواهرها برای سلامتی خودتون و خانواده تون یه صلوات بفرستید. از جمعیت 15-20 نفری داخل اتوبوس چند نفری اون هم نصفه نیمه صلواتی فرستادن و بقیه هم متعجب منتظر بودند که خوب... بعدش...؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/08/11ساعت 16:27 توسط حامد س |

 

توی اتوبان بهشت زهرا نزدیک کهریزک، واقع در روستای قلعه شیخ یه امامزاده هست بنام بقعه متبرکه امامزادگان ابراهیم و اسماعیل که ظاهراً ایشان از نوادگان امام موسی کاظم (ع) هستند. یه امامزاده که اگر چه از نظر قدمت مربوط به عصر حاضر هست ولی ضریح اش از چوب و خاک هست. این امامزاده یه متولی پیری داشت بنام مش عباس که تک و تنها اونجا زندگی میکرد و به کارهای این امامزاده نیمه متروکه و خلوت رسیدگی میکرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/07/14ساعت 13:48 توسط حامد س |

 

اول عذرخواهی میکنم بخاطر تاخیر یک ماهه بدلیل مشغله کاری شدید و درگیری و البته بیماری معده که خوشبختانه فعلاً ختم به خیر شده و باز مجوز زنده بودنم تمدید شد. همچنین بینهایت تشکر میکنم از لطف و محبت دوستانی که دائم بهم سر میزدن. این باعث افتخار بنده است و امیدوارم لایق بوده باشم و در آینده فرصت جبران فراهم بشه.

اتفاق یکم: اولین حقوق کارمندی ام ماهی ۶۵ هزار تومن بود. قشنگ یادمه، تیرماه سال ۱۳۷۸ بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/06/31ساعت 16:4 توسط حامد س |

زمانی یه جفت مرغ عشق داشتم به نامهای کتایون و همایون که بعد از یه مدت سرخود تصمیم گرفتن کانون گرم خانواده شون رو با گذاشتن 6 تا تخم، گرم تر از اونی که بود بکنن! از 6 تا نوگل آینده باغ زندگی 2 تاشون توسط همایون خان، پدر محترم نوش جان شدند (تعجب نکنید این غریزه مرغ عشقه که تخمهای خودش رو میخوره) و 3 تاشون هم قبل از اینکه پا به سن عقل بگذارن تلف شدند. من موندم و یه دونه آقا یحیی!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/05/20ساعت 11:53 توسط حامد س |

مرد جوان خسته از سر کار به منزل میرفت. توی راه به دستهای سیاه و روغنی اش نگاه میکرد. در این فکر بود که چقدر زود ازدواج کرده بود و تشکیل خانواده داده بود. به منزل که رسید همسرش شکایت پسر بچه ها رو کرد که دیگه عاصی اش کرده بودن. گفت که عروسک خواهرشون رو پاره کردن و تازه شیشه میز تلویزیون رو هم شکسته اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/05/13ساعت 14:11 توسط حامد س |

میش شماره 1 : بهمراه همسرم رفته بودیم کیش (البته اون موقع نامزدم بودیم) و بقصد خرید وارد یه مرکز خرید معروف اون منطقه شدیم. از یه فروشگاه اون پاساژ یه مانتو قیمت گرفتیم گفت: ناقابل 85.000 تومان! البته فروشنده خیلی اصرار داشت که شما دارید کار ترک می برید و این کار برند هستش، واسه ما 2-3 هزار تومن بیشتر سود نداره، قیمت واقعی اش بیشتر از 100.000 تومن هستش و الان حراج گذاشتیم و... از این کاسب بازی ها.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/05/05ساعت 10:23 توسط حامد س |